تبلیغات
مداد سفید - عقده بابا شدن

عقده بابا شدن

عقده بابا شدن :(

:( میـ خوام.. عقـده ای شدم.. دارم تلفـ میشم.. بـه اینجــام رسیده عــاقـآ :| :(
مــَـن یــدونه بچه فسقـلی بخـوام کیــو بـایــَـد ببینم؟ :( یــدونه از ایــن جــوجه ایـ آ .. همینــا که لپـاشـون اندازه دُمبـه گوسفنـده .. از اینــا کـه دونه دونــه مـوهاتو میکنن.. از همین اینــا که انگـشت نشستـمونو میکنـیم تـو دهنشــون تـا گــاز بگیــرن.. اینــایی کـه وقتــی آدامس اوکالیپـتوس میزاریــن تو دهنشـون مـُـخشون سوتـ میکشـه.. هـمونـا که بـا خنــده هاشون حس میکــنی کـل دنیــا رو بهت دادن و بـا اشکـاشـون ذرّه ذرّه جـونتـو میگیـرن :(

الـان تــوی ادامـه مطلبیــم؟!
آهــآ..
خــُــ .. داشتــَـم میگــفتـَـم.. درستــه کـه از اینــا تــوی فـَـکـُـ فــآمیـل زیــاده ولی خــُـ آدم یــدونشــُ میـخواد کــه فقط مـال خــودش یــدونه نــفر بــاشه :( وآلـا اونقــدی بـچه دور بــرم هست کـه اگــه شمــا جــای من بــودیـن تــا الـان یــا گـوشه بیـمارستـان بـودین یـا گـوشه تیمـارستـان :|
مثـلـاً خـالم 2تـآ بچــه داره، از 365 روز سـال + اون یــدونه روز کبیـسه کـه داره.. اینــا کــمِ کــَـم، رُند بـخوایم حســاب کنیــم .. شیـریـن 200 تــاشو پیش منن :| ینـی در ایـن حـَد.. پسرشو کـه خـودم بزرگـ کردم :پی.. بغــل مـَن کـه مــیومدآ.. .. ..  دیگـه مگـه پـایــین میرفت :| مگـه اینـکه گشنش بـشه شیـر بخـواد :| ینـی اگه اون دوتـا دبـه شیری که خـانومـا دارنُ، من میداشتـَـم.. دیگـه جدا شدنی نبـود.. البته وقتـی هم که بزرگ شد غـذا آدم میـدادن بش، یـه همچـین حالتـی پیش اومد :-" این از ایـن کـه سابقـَـش نسبت به بقیه طولـانی تره.. خواهر همیـن آتیش پاره هم دست کـمی از خـودش نداشتــ.. البتـه اینـ تـازگـیـا کمتـر میـان پیـشم.. ولی وقتـی هم کـه میـان دیگـه بـا گریـه میرن :( :))
یـدونه پسر عـمو داشتـم اونم یـه همچـین وضعیتـی داشت.. ولی جدیـدا دیگـه رو اعصـابمه :)):| خـواهر همـین دیوونـه نیـز از طرفدارامـه کـه البتــه جدیدنـا اینجــور شده.. چـون خـونشـون یه شهـر دیگـس دیگـه زیـاد نرسیـدم ور دلش بـاشم.. توی همین چند روز عیـدی دیگـه افتـاد رو روال کار :))
دوتـا پسر عمـه هم دارم کـه اونـا نیـز دست کمـی از بقــیه نـدارن.. ولـی زیـاد بـاهـاشون نپلکـیدم چـون خـونشون تـوی یه شهـر دیگـس.. هـرموقه مـیرم خـونشـون بـابـاشون منـُ میشـونه جلـوشون میگـه بچـه ها سعی کنیــد از امیــر الگــو بگیـرید:| :O.. آخه مگـه دیگـه آدم قعط بـود؟! مــَـــن؟ اینـا نمیـدونن کـه من چـه جـونوریم.. فکـ میکنن بچـه مثبـَت فـامیلَم :))..
اون عمـه که تمـوم حالـا عمه بعدی.. این عمم 3تـا دختر داره .. البتـه دوتـاشون از من بزرگـتره و یـدونشـون که خـودم موقه ای کـه تو شکم مـامانش بـود پیـشش بـودم.. یــِـ شبـ من خـونه عمم بـودم ( اون موقـه ها زیـاد میرفتـَـم ) کـه یـهو برقـا رفتـ.. مـا نیز همگـی جمع شدیـم یـه گـوشه.. بـا یـدونه چراغ قوه.. یـادمه از اونا بـود که رادیـو هم داشتـن، البته اون موقه رادیو روشن نکردیم :دی عمه حـوصله سر صدا نداشت.. طبق مـعـمول بنده مـأمور شدم کـه پـای عمـه جـان رو ماسـاژ بدم ( مـاساژُر کـُـل فـامیـل بـا سابقـه ای درخشـان :| ) یـهـو عمم جیـغ کشـید، مـا نیـز کـه بچـه بـودیم (کلاس سوم بودم :-؟ ) ، ده متـر از جـامون پریـدیم.. قـَـلـبمون داشت مثـ گـُـنجیشک میـزد :-S همچـین کـه من فکر میـکردم الـانه کـه روحـا بـخورنمـون (اون موقه بـازی ترسنـاک زیـاد بازی میکردم :| ، ینـی کلـاً بـا چیزای ترسنـاک زیاد سرو کله میزنم) خلـاصه من کـه شـاش بند شده بـودم .. حـالو روز دختر عمـه ها نیـز کـه معلـومه .. بعـد عمم دراومده میگـه بیـاید سر بذارید رو شکمم .. صـدا بچه رو گـوش کـنید:| خلـاصه این بچـه هم ارادت داشتـیم خدمتش..
حـالا یه عمه دیگـه دارم اونم یـدونه دختـَـر داره.. الان کـه این مطلـبو میذارم .. مهر امسـالش میره کلـاس اول :پی .. اون موقـه ها زیـاد پیشم نـبود ولی این سه چهـار سـال اخیــر دیگـه خیـلی رو دادم بش مث کنـه میچسبـه بـه آدم.. مرتیـکه مزخرفت فقطم میـاد مـوهای دستــُـ پـامـُ میکشه :| هم اسم بـابـاشم هستـم.. فقط من امیر محمّدم.. بـاباش فقط امیـره :دی..
یـدونه عمـه دیگـه :دی .. این دیگـه آخریشـه (البت از اونـا کـه بچـه دارن.. دوتـا دیگـه ام هستن که یکـیشون هنوز بچـه نداره اون یکیـ ام بچـه هاش بزرگن :دی)
این عمـه که مدت مدیدی است کـه کم میـبینمش.. بچـش همین چند وخ پیش که رفتـه بـودم شهرشون بـاهام بـدجـور جـوش خورد دیگـه :))
عمـوهام که یکیشونو گفتم
بقیه هم بچه ندارن.. یدونشونم بچش بزرگه.. داییم که بچه های بزرگن.. یـدونه دایی دیگـه ام دارم کـه خدا رحمتش کنـه :( 3>
خـاله ها نیـز یـدونشونو گفتـم بقیشـونم بچـه هاشون بزرگن :پی..
فقط میـمونه دوتـا بچـه کـه تازگیـا وارد دنیـا شدن.. یکـیشون بچـه دختر داییمه.. یکـیشونم بچـه دختر خـالم کـه هنـوز نـدیدمشـون :دی ولی بچـه دختر خـالم یـدفه رفتـم پیـشش انگـشتمـو گرفت ول نمیکـرد :)).. البته همـه اینـا کـه گفتم هیچـکدوم بیشتر از 5-6 سـالشون نیست .. :دی

عـه :( از بحثـ اصلـی منحـرف شـدم.. دیگـه اینـو بـاید اضـافه کنم بـه بخش خـاطرات :دی..
ولـی خـداییش بـا  همه اینـا عقـده یـه بچـه بـه دلم مـوند :( شـایدم این عقده رو بـا خودم بـه گور ببرم :-<
البتـه اینـم بمـاند کـه یـدونه دختـر فسقـلی 150 سانتی نیـز اینـجـا داریم کـه بـابــاشو کچــل کرد :-S بـه جـان خـودم کـچل کرده هــا .. هی حرس میــده  من مـوهام ریزش میگیــره :)) :| :( ولی کـَـم اذیتش نـکردم مـَـن.. روم سیـا :(

+اضافه شده { الـانه که این مطلبـُـ مینوشتم هی داشتــ حرف میزدا.. یـادم رفت در مـوردش تـوضیحـات ارائه کنم.. الان اومـده دیده اوقـاتش تلخ شده :-" فکر کنم اینـایی رو که اضـافه کردمم ببینهـ دیگـه من بـه صبح فردآ نرسم:-S پیشاپیش طلب حلـالیت دارم:-S.. 
آها خـُـ داشتم میگـفتـَـم.. این دختـَـرم کـه الـان دختـَـرمه یـه داستـان درازی داره کـه نگــو.. مـَـن یـه جـاهاییـشو تعریـف نمیکـنم کـه جیـگرم کبـاب نشـهه.. 
داشتـَـم میگفتمـ کـه این دختـرم که الان دختـرمه قبـلنـا معلمم بـود.. ینـی قبل اون دوستــ بـودیـم بـعدش کـه قبل دوستیمـونـه.. مـا دوست نبـودیم.. بعد دختـرم یـه دوستـی داشت کـه اون دوستش دوست من بـود بعد من کـه دوست اون دوستـ دخترم بـودم یـه روز دختـرمو کـه هنوز دوستم نشـده بـود اومد روی پیـج دوستـَـم بعد سه نفـری روی یه پستـ کامنت میـدادیم بعد یه سری صـُـبتـآ بین مـا که منو دخترمو اون دوستمون باشه.. رد و بدل شد بعد تازه منو دخترم اینجـا دوست شدیـم.. بعدش فرداش دخترم شد معلمم بعد یه مدتـی هم شد دختـرم (اینجـا همـونجاهایی بـود کـه نمیگم) بعد 2سالی میشـه کـه دختـرمه.. خیـلی هم دختر نـازیـه.. فقط یکـم بـابــآشو کفری میـکنـه کـه این از خـاصیت های هر دختـر بـابــایی میبـاشه :)) در اینجـا جـا داره کـه ازش تقـدیر و تشکـر بـه عمل بیـاورم :دی.. خیـلی روزا.. خیـلی وقتـا نشست ور دل بـابـآش.. هی دری وری میگـفت دل مـا رو شـاد میکــرد.. :ایکـس.. دیگـه توضیـحات بیشتر نـداریم.. حسـودیتـون میشـه :دی خـدافظ شـومـا}

++ اضـافه یِ اون اضـافه های بـالـا { این اضـافه ها کـه این بـالا اضـافه کـردم یـه چیـزایی میـباشن کـه الان من یـادم رفت اضـافه کنم .. یـه مطلب دیگـه هم بــود کـه میخواستم بگم کـه اونو دیگـه کلـاً یـادم رفت کـه بخـوام اضـافه کنم.. حـالا اگـه بعدا یـادم اومد بـه عنـوان یـه اضافه جدیـد، میـذارم تنگـ همین مطلب کـه الان اضـافه گذاشتـم.. :دی } {امیـدوارم کـه فمیده بـاشین :-" }
بیـخیـال.. حسش نیـ به گـذشتـه فکر کرد :دی مهـم اینـه کـه الـآن میـزونیم .. لـامصب نـمونشم کـه هیچـ جـا گیــر نمیـاد ;;) یـه زبـون درازیـه کـه نگـو :پی

دیگـه زیـاد نوشتـما.. خستـه شدم :-S تـا همینجـا کـافیـه .. ولیـ من بـا این عقـده بچـه پیــر شدم بـه مـولـآ :( یـا حـَـق..

عقده بابا شدن :(




طبقه بندی: دفتر خاطرات،
برچسب ها:عقده، فانتزی، بابا، خاطرات، امیر، noT، بچه، نی نی، از اینا، مهربون، پدر، عشق،
[ بیست و پنجم خرداد 92 ] [ 15:52 ] [ noT .. ] [ نظرات() ]


foot issues
هجدهم شهریور 96 16:00
What i do not realize is if truth be told how you are not
really much more well-favored than you may be now. You're
so intelligent. You know therefore considerably in relation to this
subject, made me personally believe it from so many varied angles.
Its like women and men are not interested unless it is
one thing to do with Lady gaga! Your personal stuffs nice.
Always take care of it up!
http://mcdanieldwkkwlaqug.exteen.com/
هجدهم مرداد 96 13:46
It's very trouble-free to find out any topic on net as compared to textbooks, as I found this post at this site.
mOohAmmAd
دوازدهم تیر 92 22:48
حآلا یه قدم برو اون ور تا بیاد پایین !
پاسخ noT ..: :)) پهن میشه کف آسفالت
مفیــــــــــــــده
بیست و ششم خرداد 92 00:11
آخ جـ ــــــونمـــــــــــــــــــــی
بآبـــآهیه خودمــــــــی
پاسخ noT ..: :x :-*
مُفیــــده
بیست و پنجم خرداد 92 17:24
فهــــــــدا مهــــــــــــدا نی نی آخریتو عشقه بیشتر ازش بـــــــــــــــــــــــگو
پاسخ noT ..: اینـآها این نیـ نی آخریـَـس :دی :-* فـَــدات بــِــره بـابــآ 3>
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر